شمارهٔ ۲۹ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل بسی گردید چون زلف تو دلداری نیافت
کو بغیر صید دلها در جهان کاری نیافت
هرکجا عشقت غمی دید اندر این جمعی که کرد
گوییا غیر از دل ما یار غمخواری نیافت
زاهدا زرق ریا در کوچه رندان مپوش
کین متاع آنجا بسی بردند و بازاری نیافت
چون خط و قد و رخت دل در گلستان ارم
سبزه و سرو و گلی و طرف گلزاری نیافت
دل به تنگ آمد ز درمان طبیبان چون کنم
او مگر چون شاهدی در عشق تیماری نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود نسبت به عشق و معشوقش اشاره میکند. او میگوید که دلش به خاطر نبود محبت و عشق واقعی، بسیار آشفته است و در جهانی که پر از غم و رنج است، تنها دل خودش از یار و مونس بیبهره است. شاعر به ریا و تظاهر در دین اشاره میکند و میگوید که در کوچههای دنیا، محبت واقعی نایاب است. همچنین، او به زیباییهای طبیعی در گلستان ارم اشاره میکند، اما باز هم از نبود عشق و دلبر lament میکند. در نهایت، او از درد و درمان عشق شکایت میکند و میخواهد بداند چگونه میتواند بر این حال فائق آید.