شمارهٔ ۳۱ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست
شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید
آمد خدنگ ناز تو و بر زمین نشست
هر ناوکی که بر دلم از غمزهات نشست
از بهر بردن خرد و عقل و دین نشست
درکوی دوست این دل سرگشته صبح و شام
از بهر شام طره و صبح جبین نشست
گفتی که تیغ میکشم و میکشم تو را
بر درگه تو شاهدی از بهر این نشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از زیبایی و تاثیری که عشق و زیبایی محبوبش بر دل و جان او دارد، سخن میگوید. با اشاره به غبار روی یاسمین، به شرم و حیا اشاره میکند که بر محبوبش نشسته است. او از احساسات شدید خود که به خاطر زیبایی معشوقش بوجود آمده، سخن میگوید و بیان میکند که چگونه عشق او عقل و خردش را ربوده است. همچنین، درکوی دوستش دائماً در حال انتظار دیدار محبوبش است و در نهایت به قاطعیت میرسد که اگر به خطر بیافتد، برای عشقش حاض است تا حتی جان خود را فدای آن کند.