شمارهٔ ۳۵ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر سر که بوی سنبل تو در دماغ داشت
از مشک و از شمامه عنبر فراغ داشت
در تن نماند یک سر مو بی نشان تو
هر جا که دیدمش ز خدنگ تو داغ داشت
هر چند بود لاله جگر خون ز درد عشق
لیکن به یاد لعل تو بر کف نفاغ داشت
دوشینه شمع روشنی خود به باد داد
کز روی یار مجلس رندان چراغ داشت
گر شاهدی به باغ نشد زین عجب مدار
کو با خیال حسن تو بس باغ و راغ داشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به توصیف زیبایی و شیرینی عشق میپردازد. هر کس که بوی خوش سنبل محبوب را استنشاق کرده، از عطر و خوشبویی دیگر بینیاز بوده است. او میگوید که هیچ مو و نشانی از محبوب در بدن او نمانده و هر جا که رفته، ردّ عشق محبوب را بر دل خود حس کرده است. حتی اگر لالهها از درد عشق خون بگریند، یاد زیبایی محبوب، آرامشی بر دل آنها میبخشد. شاعر از چراغی سخن میگوید که در غیاب محبوب خاموش شده و در نهایت تأکید میکند که اگر در باغ معشوق شاهدی دیده نشود، باید در نظر داشت که خاطره زیبایی او در دل هر باغ و بوستانی وجود دارد.