نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند

شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند

خاک ره گشتم ولی شادم که بعد از سالها

گردی از خاک وجودم بر سر کویت بماند

در دل پر درد خود دیدم که در هرگوشه ای

بس نشان ها از خدنگ چشم جادویت بماند

سالها شستم به خوناب جگر لیکن نرفت

آن غباری را که بر روی دل از خویت بماند

نقش عالم را یکایک شستم از لوح خرد

همچنان در وی خیال قد دلجویت بماند

گر شدی دور از من اما شاهدی را در نظر

سجده گاهی از خیال طاق ابرویت بماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق عشق و دلتنگی شاعر است. او می‌گوید که وقتی جانش از بدنش جدا شود، عشق و یاد محبوبش همیشه در دلش باقی خواهد ماند. حتی اگر جسمش خاک شود، بوی محبوبش در آن خواهد ماند. شاعر از سال‌ها تحمل درد و رنج سخن می‌گوید و می‌گوید که خاطره محبوبش، حتی در شرایط سخت، برایش زنده است. او به خاطر زیبایی‌های محبوبش، حتی در دوری، به یاد او سجده می‌کند. در واقع، این شعر به احساسی پایدار و عشق عمیق اشاره دارد که فراتر از زمان و مکان است.