شمارهٔ ۴ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر نه زلف تو میبرد در پناه مرا
فریب چشم تو میکشت بی گناه مرا
چه فتنه ها که بر انگیخت خال هندویت
برآتش رخ تو سوخت آن سیاه مرا
گواه سوز درون اشک و چهره زرد است
بود بدرد تو زین گونه صد گواه مرا
بگفتم از ره رندی روم به راه صلاح
چه چاره عشوه ساقی برد ز راه مرا
دمید سبزه چو بر کرد آفتاب رخت
بسوخت بار دگر مهر آن گیاه مرا
چه باک شاهدی از نامه سیاه که هست
عفاف مرحمت دوست عذر خواه مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق است. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و میگوید که اگر زلفهای او وجود نداشت، او در پناه عشقش نمیبود. چشمها و زیبایی محبوب او را به سمت مرگ میکشد و خال هندوی او فتنههای زیادی بپا میکند. شاعر از سوختن دل و چهرهاش به خاطر محبوب سخن میگوید و گواهی بر آن درد را اشکها و زردی چهرهاش میداند. او به دنبال راهی برای نجات از این عشق است، اما زیبایی و فریبندگی محبوب او را دوباره به زانو درمیآورد. در نهایت، شاعر با اشاره به عفاف و مهربانی دوست، به این نتیجه میرسد که این عشق همواره عذری برای او خواهد بود. به طور کلی، شعر ترکیبی از عشق، درد و زیبایی است.