نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

ز زلف تو جان چون شود فارغ آیند

که هر رشته‌ای بر رشته‌ای هست پیوند

به تیری ز مژگان نواز این دلم را

از آن چشم سحار این جور تا چند

شکر گر مکرر کند نام خود را

شکر خنده بنما از آن لب به کل قند

گشاد دل از زلف دل بند توست

سپاریم ما هم دل خود به دلبند

مبادا دل از درد داغ تو خالی

کزین درد و داغ‌ست پیوسته خرسند

جنون ورز شاهدی گر عاشقی تو

که دیوانگی نیست کار خردمند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و وابستگی به معشوق سخن می‌گوید. او به زیبایی‌های معشوق، مانند زلف و مژگان، اشاره کرده و بیان می‌کند که دلش به خاطر جذابیت‌های او در عذاب است. شاعر عشق را مانند یک پیوند عمیق می‌داند و تأکید می‌کند که حتی با وجود درد و رنج ناشی از این عشق، احساس شادی و خرسندی نیز وجود دارد. او همچنین به جنون عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که عاشقی و دیوانگی در این راه، نشانه‌‌ی خردمندی نیست؛ بلکه طبیعی است. در نهایت، شاعر تصمیم می‌گیرد دلش را به معشوق بسپارد.