شمارهٔ ۴۳ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل بی غم تو چرا نشیند
جز دل غم تو کجا نشیند
گردی که ز نعل مرکبت خاست
در دیده چو توتیا نشیند
از بهر غبار خاک کویت
دل بر گذری هوا نشیند
سروم چو کنار آب جو دید
بر گوشه چشم ما نشیند
چون درد تو شد دوای دلها
بی درد دلم کجا نشیند
بالای تو چون بلای جان است
بنشین که دمی بلا نشیند
چو سرو تو شاهدی نداری
با عشق بگو ز پا نشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به توصیف احوالات دل و عشق پرداخته است. او میگوید دل بدون غم معشوق نمیتواند آرام بگیرد و تنها در غم معشوق آرام میشود. تصاویر زیبایی از عشق و وفاداری به معشوق ارائه میدهد و به تجربههای دم به دم و درد و بیدردی میپردازد. در نهایت به این نتیجه میرسد که وجود محبوبی چون او بر دل اثری عمیق دارد و بیاو هیچ چیز نمیتواند دل را آرام کند.