شمارهٔ ۴۵ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود
جان و دل و دین جمله به تاراج ببردی
آن رفت که با جان و دلم دست رسی بود
تنها نه من اندر خم زلف تو اسیرم
تا بود در آن دام از این چند بسی بود
جز ناله خیال تو ندید از اثر من
پنداشت ز او از در این خانه کسی بود
در تیر فنا گم شدگان را به خیالت
یا تشنه لبی گوش به بانگ جرسی بود
گرد لب لعل تو دل شاهدی از شوق
چون خال بر آن تنگ شکر یک مگسی بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق اشاره میکند. او از زخمها و آسیبهایی که عشق به او زده، سخن میگوید و احساس میکند که جان و دلش تحت تاثیر این عشق به تاراج رفته است. شاعر میگوید که نه تنها او، بلکه دیگران نیز در دام زلف معشوق اسیرند. در نهایت، او از بیخبری دیگران از غمهایش و شوقش به معشوق و لبهایش یاد میکند، و این احساسات را با تصاویری زیبا و شاعرانه بیان میکند.