شمارهٔ ۴۶ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو جان خیال لبش در درون بگرداند
درون پرده دلم را به خون بگرداند
اگر چه عقل به تدبیر میکشد دل را
فسون چشم تواش با فنون بگرداند
خرد که موی شکافد به فن و دانش و هوش
قضای سابق و تقدیر چون بگرداند
طبیب درد سر خود همی دهد هیهات
که با دوار دماغ این جنون بگرداند
چو شاهدی به رخت عشق از فسانه نباخت
چگونه رخ ز غمت با فسون بگرداند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این ابیات بیانگر احساسات عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به تأثیر عمیق عشق بر دل و جان اشاره میکند و میگوید که حتی عقل و دانش نیز نمیتوانند بر اثر چشم عشق غلبه کنند. او میگوید که قضای الهی و تقدیر نمیتواند تغییر کند و در نهایت، حتی پزشک نیز نمیتواند از درد عشق فرار کند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که چگونه معشوق میتواند با زیباییاش دل را تسخیر کند و این حس را به فسانهای تعبیر میکند که رهایی از آن ممکن نیست.