نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تیرت ار پیکان خونین از جگر بیرون برد

جان شیرین تیره رخت از هر گذر بیرون برد

با خیالت جان من در تن بسی دل خوش بود

لیک ترسم سیل اشکش از نظر بیرون برد

می پزم سودای زهد و توبه و آمد بهار

کو می صافی که این سودا ز سر بیرون برد

پرخطر راهست راه عشق و ما بی زاد و آب

سیل اشک ما مگر هم زین خطر بیرون برد

سرخ رو گردد به نزد عاشقانت شاهدی

خون دل را دم به دم از دیده گر بیرون برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دشواری‌های عشق و احساسات عمیق خود سخن می‌گوید. او به تصویری از تیر و زخمی که از دلش برمی‌خیزد اشاره می‌کند و از حالتی می‌گوید که در آن عشق و غم به او فشار می‌آورد. شاعر در حالی که از خیالاتش لذت می‌برد، نگران است که اشک‌هایش باعث محو شدن این خیالات شود. او همچنین به سختی‌های راه عشق و اینکه بدون آمادگی مناسب در این مسیر قدم گذاشته، اشاره می‌کند. در پایان، شاعر به عشق و فشاری که بر دل عاشقان می‌آورد پرداخته و تأکید می‌کند که این عشق می‌تواند به شدت دردناک باشد.