شمارهٔ ۵۳ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
تا دل نظری به حال خود کرد
جز درد و غم نگار خود کرد
گر خاک سری فدای تو شد
بگذر ز گناهش ار چه بد کرد
گر لعل تو را گزید جانم
بد کرد ولی به جان خود کرد
آن هم ز جنون عاشقی بود
کین دل شده دعوی خرد کرد
افسانه شیخ شاهدی را
در عشق فزودنش مدد کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حال دل و عاشقی میپردازد. شاعر از درد و غم خود میگوید و از فدای خاک سری برای معشوقش سخن میگوید و خواستار بخشش اوست. همچنین، عشق را دلیلی برای انجام کارهای احمقانه میداند و معتقد است که این عشق، روح و جان او را سرشار از احساسات کرده است. در نهایت، اشارهای به داستانی از یک شیخ عاشق نیز دارد که عشقش را افزایش میدهد.