شمارهٔ ۵۴ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد
چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد
به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن رخت
سرور و ذوق و صفا بر دلش ندیده رسد
بلا و محنت و دردی که می رسد به درون
ز جان و دل مشمارش که هم زدیده رسد
بسوخت رشته جانم ز سوز رشته چنگ
ببین چه سوز از آن برکسی خمیده رسد
به لطف کوش و کرم ورز زان که ذکر جمیل
به جد و حسن و جمال از ره حمیده رسد
رسید لذت شعر تو شاهدی به مذاق
که لذت دهن از میوه رسیده رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره محبت و زیبایی است که از معشوق به دل شاعر میرسد. شاعر از خوشحالی و شوری که در قلب خود احساس میکند میگوید و به زیباییهای معشوق اشاره میکند. همچنین از دردها و مشکلاتی که بر او میگذرد سخن به میان میآورد و تأکید میکند که این دردها نیز بخشی از تجربه عشق هستند. او به لطف و مهربانی معشوق اشاره میکند و در نهایت از لذت شعر و احساساتی که از آن ناشی میشود، یاد میکند و میگوید که این لذت همچون میوهای خوشمزه است.