نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید

تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید

سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا

عاشق از جانب کوی تو به فریاد آید

گرچه دل رفت به کوی تو و بس غمگین بود

هست امیدم که ز لطف تو بسی شاد آید

همه خوبان جهان منت مشاطه کنند

دلبر ماست که با حسن خداداد آید

مژده وصل دهد هر سحرم باد صبا

چون غباری بود آن وعده که با باد آید

در مقامی که بود عشق چو طفلیست خرد

کو به تعلیم ادب جانب استاد آید

شاهدی را هوس درد و غم عشق نماند

اگر این بار ز بند غمش آزاد آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساس ترس و تردید خود از یادآوری محبوب اشاره می‌کند. او از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و امید دارد که با لطف معشوق، شادی به دست آورد. شاعر بیان می‌کند که همه زیبایی‌ها در انتظار ارتباط با محبوب هستند و وعده وصالی که از باد صبحگاهی می‌آید، به نظر می‌رسد فقط یک وعده توخالی باشد. او همچنین به سادگی و معصومیت عشق اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که اگر معشوق از درد و غم آزاد شود، دیگر تمایلی به رنج کشیدن نخواهد داشت.