شمارهٔ ۶۳ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر گلت از عرق گلاب افتاد
چون خیال قدت در آب افتاد
شد پریشان چو زلف مشکینت
ابر بر روی آفتاب افتاد
بر خیالت چو خیمه زد دل من
رشته جان بر او طناب افتاد
سرو شد سرنگون به پابوست
چون خیال قدت در آب افتاد
دل به جوش آمد از حرارت می
رفت و در خیمه حباب افتاد
اشک گلگون من ز گرم روی
به سر از غایت شتاب افتاد
شاهدی را مدام در تو بود
چون لبت دید در شراب افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی تأثیر زیبایی و جذابیت معشوق بر شاعر است. شاعر در ابتدا از عطر گلاب و زیبایی قد معشوق یاد میکند که در آب منعکس شده است. این تصویر باعث پریشانی و دلشکستگی شاعر میشود. سپس به توصیف حالتی میپردازد که دلش در اثر این زیبایی به جوش آمده و احساساتش به شدت تحت تأثیر قرار گرفتهاند. با اشاره به اشک و لذت از ملاقات با معشوق، شاعر نشان میدهد که جذابیت معشوق همچنان در ذهن و دل او باقیمانده است. در پایان، بیان میکند که لب معشوق او را به یاد شراب میاندازد، نمادی از عشق و تمایل.