شمارهٔ ۶۲ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
عمر بگذشت بدو سال اگر باز آید
دل گم گشته در آن زلف دگر باز آید
دل و جان را بفرستیم به استقبالش
چون مه چارده ما ز سفر باز آید
دیده روشن شود از رایحه پیرهنش
گر از آن یوسف گم گشته خبر باز آید
چه شود گر ز غبار قدمش هر سحری
با صبا کحل جلایی به نظر باز آید
بود در دام سر زلف تو مرغ دل من
غمزهات نیز به خونریز جگر باز آید
بگذرم از دل و جان و بنهم بر گذرش
گر خدنگ تو از این راه گذر باز آید
عمر دیگر ز نوش باز به تن باز آید
شاهدی را اگر آن عمر بسر باز آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به گذر عمر و longing (پریشانی) برای معشوق اشاره میکند. او به این امید است که عشق گمشدهاش دوباره به زندگیاش باز گردد و در این بین، زیبایی و جذابیت معشوق را وصف میکند. شاعر آرزو دارد که با ورود معشوق، دل و جانش شاداب شود و از غم دوری پایان یابد. در نهایت، او به شدت خواهان آن است که حتی با جان خود نیز در پی معشوق برود و زندگیاش دوباره رنگ و بویی از عشق بگیرد.