شمارهٔ ۶۴ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز بهر تیر تو میلِ (میلم) بهر مغاک برد
شدیم خاک که میلش مگر به خاک برد
ز بهر دوختن چاک سینه مژگانت
گذر ز سینۀ مجروح چاک چاک برد
ز لعل نوش تو دل خواست شربت عنّاب
گر ردِ می بر این جان دردناک برد
برای شستن دل از غم جهان یک سر
کجاست می که به یک جرعه ایش پاک برد
بشست شاهدی از دل غم خمار به آب
نبرد گر ببرد نیز آب ناک برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و دردهای ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید که بخاطر تیرهای عشق، جانش به مغاکی عمیق فرو رفته است. او از چاک سینهاش به خاطر زیبایی مژگان محبوب میگوید و حسرت شربت لعل محبوب را دارد که بتواند دلش را آرام کند. شاعر همچنین آرزوی میای را دارد که با یک جرعه بتواند غمهای دنیا را شست و شو دهد. در پایان، اشاره میکند که حتی اگر شاهدی بخواهد غم دل را بشوید، ممکن است که آب هم نتواند این درد را برطرف کند. در کل، شعر به عمق احساسات عاشقانه و رنجهای ناشی از عشق پرداخته است.