شمارهٔ ۶۶ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود
جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود
گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است
اندر هوای قد تو همت بلند بود
پیش قد تو سرو تمایل زیاد کرد
بادش فکند باز که بس خود پسند بود
آن دانه های خال سیه بر رخت مگر
از بهر چشم زخم بر آتش سپند بود
از قید زلف دلکش تو کس نبرد جان
زیرا که مو به مو همه قید و کمند بود
از بس که شاهدی ز می عشق بود مست
عمر عزیز رفت ندانست که چند بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد جدایی است. شاعر از شدت درد و عشق به معشوقش سخن میگوید و میافزاید که حتی اگر نتواند به او برسد، باز هم در خیال او زندگی میکند. او به زیباییهای معشوق و تأثیرات آن بر خود اشاره کرده و به شکلی عاطفی از دست دادن زمان و عمرش را در پی عشق مستی میبیند. در نهایت، قربانی شدن در دام عشق و زیباییهای معشوق را به تصویر میکشد.