شمارهٔ ۸ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را
بازآ و ببین مونس هم خانه ما را
مگذار که ویرانه شود از غم هجران
آباد چو کردی دل ویرانه ما را
زلف تو چه حاجت که بیارد همه زنجیر
یک سلسله زان بس دل دیوانه ما را
پروانۀ دل در طلب شمع رخ تست
پروا نکند شمع تو پروانه ما را
ای دیده چو دریا بشدی در بفشاندی
آور بنظر آن در یک دانه ما را
ای شاهدی ار مرد رهی رو به رهی کن
بنگر روش کوشش مردانه ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از دوری محبوب سخن میگوید و به او درخواست میکند که بازگردد و حال و روز او را ببیند. او نگران است که دلش از غم و جدایی ویران شود. شاعر به زیباییهای محبوب اشاره میکند و میگوید که زلف او نیازی به زنجیر ندارد، زیرا خود زنجیری است برای دل دیوانهاش. او همچنین به شمع و پروانه اشاره میکند و بیان میکند که پروانه به خاطر زیباییهای شمع داطور نمیزند. در نهایت، از محبوب میخواهد که به تلاش و کوشش مردانه او نظر کند و او را ببیند.