شمارهٔ ۸۷ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش
رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش
چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست
کشیم گنج قناعت به کنج عذلت خویش
نعیم دهر به یک منتی نمی ارزد
خوش است نان ز بازو و بار منت خویش
مرا ز روز ازل درد و عشق شد قسمت
خوشا تلذذ ریزا به قسمت خویش
نعیم عشق تو را شاهدی میسر شد
بساز با غم هجران و شکر نعمت خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساساتی عمیق و پیچیده درباره درد، عشق و قناعت اشاره دارد. شاعر با نگاهی خاص به درد و جراحتهای خود، به خوشی و لذت در داخل این درد میپردازد. او از طبیب میخواهد که او را رها کند تا بتواند از لذتهای زندگی خود بهرهمند شود. در این دنیای بیوفا، قناعت و قدرشناسی از نعمتهای زندگی را ارزشمند میداند و میگوید که عشق و مشکلاتش جزئی از سرنوشتش هستند. در نهایت، او بر اهمیت تحمل غمها و شکرگزاری در برابر نعمتها تأکید میکند.