نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۸ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش

ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد

خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش

زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد

ما و کنار آبی و سرو بلند خویش

دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف تو

آه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش

شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدی

گه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر با نی شکر می‌گوید که نباید به قند خود ببالد و از درد و رنج عشق سخن می‌گوید. او از طبیب درد می‌خواهد که اجازه دهد تا با درد خود زندگی کند و به یاد دل دردمندش شیرین خاطرات بگذرد. زاهد را به باغ بهشت و سایه طوبی تشبیه می‌کند، در حالی که خودش کنار آبی و سرو بلند زندگی می‌کند. دل شاعر به زنجیر زلف محبوبش گرفتار است و اگر محبوب، آغوشی برایش بگشاید، جانش نیز در چنگ آن زیبایی خواهد بود. در نهایت، عشق به محبوب به قدری عمیق است که خاک راه محبوب را پر از شوق کرده است.