شمارهٔ ۹۰ شاهدی
ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز کار و بار عالم سر به سر برکندهام
میکشم بار غمت از جان و دل تا زندهام
گرچه می گردد صراحی دم به دم بر جان من
چون قدح خونم خورد آن لعل من در خندهام
نی شکر اشکسته شد آنگه ز لعلت کام یافت
زین سبب اِشکَستِگان را از دل و جان بندهام
سرو را نسبت به قدش کردهام از راستی
از قدش با همت کوتاه خود شرمندهام
چشم خوابآلود از سر گفتهام نرگس ولیک
همچو او من هم ز خجلت سر به پیش افکندهام
تا شعاع آفتاب طلعتش بر من بتافت
در [ میان ] از تاب خورشید رخش تابندهام
شاهدی تا واصله وصل تو بر جان وصل کرد
خلعت شاهان ندارد قدر پیش جندهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر از دلبستگی و درد عشقی صحبت میکند که تمام وجودش را درگیر کرده است. او از سختیهایی که به خاطر عشق تحمل کرده میگوید و به نوعی از فراق و وصال محبوبش ابراز ندامت و حسرت میکند. شاعر به زیبایی محبوب اشاره میکند و از شرم و خجلتی که در برابر او دارد، میگوید. به طور کلی، این اشعار حاکی از عمق احساس و عشق شدید شاعر نسبت به معشوقش و همچنین احساسات دردناک ناشی از جدایی است.