نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۲ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم

بی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم

تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره ای

در فراق جان شیرین دست و پایی می زنم

ای مراد دل رقیبانت به خونم تشنه اند

لطف باشد گر نیندازی به کام دشمنم

گوییا ما را ز آب تیغ تو روزی نبود

ور نه از لطف تو تقصیرت نشد در کشتنم

شاهدی را جان همی سوزد ز فرط اشتیاق

باورش گر نیست بنگر شعله در پیراهنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عشق عمیق و دردناک شاعر به معشوقه‌اش است. او می‌گوید اگر معشوق نباشد، هیچ جذابیتی در زندگی و زیبایی‌های طبیعت برایش وجود ندارد. شاعر از فراق و دوری از معشوق به شدت رنج می‌برد و هر قطره خونش برای او ارزشمند است. او همچنین به تشنگی رقیبانش اشاره می‌کند و از معشوق خواهش می‌کند که به دشمنانش محبتی نکند. در نهایت، او بیان می‌کند که عشقش به معشوق مانند شعله‌ای است که او را می‌سوزاند و این عشق در دلش شعله‌ور است.