نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵ شاهدی

ابراهیم شاهدی دده / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو روز فرقت آن مه وداع دل کردم

نماند صبرم و جان هم ز پی گسل کردم

برای ساختن هانه بهر سکانش

تمام خاک رهش را به آب گل کردم

گسست رشته جانم چو از کشاکش عشق

به عقد زلف تو آن رشته مشتغل کردم

ز سرخ رویی اگر لاله دم زدی در باغ

به خون دیده ز روی تواش خجل کردم

هلاک شاهدی ای جان مکن به تیغ جفا

بکش به خنجر مژگان که من بحل کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس درد و جدایی سخن می‌گوید. او در روز وداع با محبوبش تحملش تمام می‌شود و روحش را در پی جدایی می‌گسلد. برای ساختن جایی برای محبوبش، همه چیز را به آب و گل می‌آورد. عشق او چنان قوی است که رشته زندگی‌اش را پاره می‌کند و به زلف محبوب خود مشغول می‌شود. همچنین به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و اگر گل لاله‌ای سرخ در باغ ببیند، از خجالت اشک می‌ریزد. در نهایت، از محبوبش می‌خواهد که با جفای خود او را هلاک نکند و به جای آن با زیبایی‌اش، قلبش را تحت تأثیر قرار دهد.