شمارهٔ ۱ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای نقش بسته نام خطت با سرشت ما
این حرف شد ز روز ازل سرنوشت ما
کارم بسینه تخم وفای تو کشتن است
خود عقل خنده میزند از کار و کشت ما
ما شرمسار مانده ز تقصیرهای خویش
لطف تو خود نمینگرد خوب و زشت ما
ای شیخ شهر اگر بخرابات بگذری
رشک آیدت ز کلبه همچون بهشت ما
بخرام سوی تربت شاهی که بشنوی
بوی وفا ز طینت عنبر سرشت ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ارتباط عمیق خود با خط و نام آن اشاره میکند و معتقد است که این ارتباط از ازل برای او مقدر شده است. او بیان میکند که عشق و وفا به معشوق در دلش نشسته و حتی عقلش نیز از این احساس شگفتزده است. شاعر از تقصیرات خود شرمزده است و معتقد است که لطف معشوق به خوبی و بدی او توجه نمیکند. همچنین، او به شیخ شهر توصیه میکند که به خرابات برود و زیبایی و شگفتی کلبه اش را با بهشت مقایسه کند. در پایان، از او میخواهد که به تربت شاهی برود تا بوی وفا و عشق را از روح او احساس کند.