شمارهٔ ۱۰۱ - استقبال از سعدی امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور
خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور
به گرد کوی تو گشتن هلاک جان من است
چو پر گشودن پروانه در حوالی نور
تنم چو موی شده، زرد و زار و نالانم
ز تاب حادثه، همچون به ریشم طنبور
به سعی پیش تو قدری نیافتم، چه کنم
که شرمسارم از این گفتوگوی نامقدور
سروش غیب به شاهی خطاب کرد مرا
به بندگی تو در شهر تا شدم مشهور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، گوینده نه تنها خواهان وصل محبوبش نیست، بلکه از دوری و هجران نیز لذت میبرد. او احساس میکند که گشتن در کوی محبوبش او را به هلاکت میکشاند، همانطور که پروانه در نزدیکی نور قربانی میشود. بدن او به خاطر سختیهای این عشق زرد و رنجور شده و در عین حال از تلاش برای نزدیک شدن به معشوق ناتوان است. در پایان، او اشاره میکند که با دریافت ندا از سوی خدای غیبی، به مقام بندگی محبوبش در شهر شناخته شده است.