نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم که چشم تو هر لحظه میزند تیرش

ز پای صبر در افتاد، دست میگیرش

بسی بلاست که تدبیر آن توان کردن

بلای غمزه تست آنکه نیست تدبیرش

کسی که زلف تو بیند بخواب در شب تار

علی الصباع پریشانیست تعبیرش

دلم ز عشق تو دیوانه شد، اشارت کن

به زلف خویش، که او در کشد به زنجیرش

روان برای تو شاهی فدا کند جان را

اگر ز گوشه غمزه تو میزنی تیرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دل‌تنگی شاعر نسبت به معشوق است. شاعر به احساسات عمیق و دردناک خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هر بار به چشمان معشوقش نگاه می‌کند، مانند تیری به دلش می‌نشیند. او از ناتوانی در کنترل احساساتش صحبت می‌کند و می‌گوید که محال است کسی بتواند در برابر جاذبه‌های زیبای معشوق مقاومت کند. عشق او دیوانه‌وار است و شاعر از معشوقش می‌خواهد که با زیبایی‌اش او را به زنجیر کند و این عشق و احساساتش را به تمسخر بگیرد. در نهایت، او آماده است جانش را برای معشوق قربانی کند، حتی اگر این عشق او را به دردسر بیندازد.