شمارهٔ ۱۰۹ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گل نو آمد و هر کس به عیش و عشرت خویش
من و عقوبت هجران و کنج محنت خویش
بلا و درد تو ما را نصیب شد، چکنم
نه عاقلست که راضی نشد به قسمت خویش
زمانی از سر این خسته پا کشیده مدار
که میبریم از این آستانه زحمت خویش
به داغ دوری اگر مبتلا شدیم، سزاست
چو روز وصل نگفتیم شکر نعمت خویش
قدم به کوی وفا مردوار نه، شاهی
که پیر عشق روان کرد با تو همت خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به موضوع هجران و درد ناشی از جدایی میپردازد. همگان در شادیهای بهاری فرو رفتهاند، اما او از غمهای خود رنج میبرد. او به این نکته اشاره میکند که مشکلات و دردهای ناشی از عشق، قسمتی از تقدیر اوست و شایسته است که به خاطر دوری از معشوق، غم داشته باشد. همچنین به اهمیت وفا در عشق اشاره کرده و بیان میکند که در مسیر عشق، باید با همت و صداقت قدم برداشت. در نهایت، او غمهای خود را به خاطر نبود روز وصل، بیان میکند و نشان میدهد که باید شکر نعمتها را گفت.