نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تلخ است بی‌تو صبر، دل غم فزوده را

نتوان چشید داروی ناآزموده را

ای ناله همدمی کن و از آب چشم من

بیدار ساز دیده بختِ غُنوده را

دل شد رمیده سر زلف تو، وز کمند

نتوان به کوی عقل کشید آن ربوده را

با باغبان مگو که دل غنچه خون چراست

خواندن نمی‌توان ورق ناگشوده را

مشاطه زلف یار به انگشت می‌کشد

زان رو که نسبتی به قلم هست دوده را

ناگفته از دهان تو رمزی مرا مکش

نتوان قصاص کرد گناه نبوده را

شاهی خیال خاص بگو از دهان دوست

چون نیست لذتی سخنان شنوده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر با بیان تلخی و غم ناشی از جدایی آغاز می‌شود. شاعر به صبر دل و درد درونی‌اش اشاره می‌کند و از ناتوانی در چشیدن دارویی برای التیام این درد سخن می‌گوید. او از ناله‌ی دل و درخت بختی که خوابیده، صحبت می‌کند و می‌گوید که دلش از زلف معشوق فراری شده و نمی‌تواند به عقل بازگشت کند. سپس با باغبان صحبت نمی‌کند و نمی‌تواند درد دلش را بیان کند. شاعر به زیبایی زلف یار اشاره می‌کند و با آهنگ کلمات، از رازهایی که نباید فاش شوند، می‌گوید و از عدم لذت در شنیدن سخنان بی‌معنا یاد می‌کند. در کل، این شعر تجلی جدایی، غم و زیبایی عشق است.