نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش

ما گرفتار به داغ دل بی‌حاصل خویش

چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهم

وقت آنست که دستی بنهم بر دل خویش

روزگاری سر من خاک درت منزل داشت

گر بود عمر، رسم باز به سر منزل خویش

کارم از زلف تو درهم شد و مشکل اینست

که گشادن نتوان پیش کسی مشکل خویش

دل ز اندیشه تو باز نیاید به جفا

تو و بیداد و من و آرزوی باطل خویش

دم آخر سوی ما بین، که شهیدان ترا

شرط باشد بحلی خواستن از قاتل خویش

شاهی، افتاده به خاک در او خوش می‌باش

سگ گویی، که دهد جای تو در محفل خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساسات عاشقانه و دردهای دل خود می‌پردازد. او می‌گوید که به خاطر عشق خود، در مشکلات و ناکامی‌ها گرفتار شده است و همواره در تلاش است که به دل خویش آرامش دهد. شاعر به زیبایی و محبوبان فکر می‌کند، اما در نهایت به وضعیت دردناک و بی‌حاصلی خود معترف است. او از عشق و زیبایی به عنوان عامل چالش‌های زندگی‌اش یاد می‌کند و در نهایت، به ناامیدی و وضعیت دشوار خود در برابر معشوق اشاره می‌کند، به طوری‌که حتی در دقایق آخر، توجه به درد خود و یادآوری مشکلاتش را ضروری می‌داند.