شمارهٔ ۱۱۲ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هر که کوی تو ساخت مسکن خویش
خون خود میکند بگردن خویش
دانه خال پیش رخ بنمای
تا گل آتش زند به خرمن خویش
شمع، پروانه را بسوخت، ولیک
زود بریان شود به روغن خویش
تا گل از باد صبح بوی تو یافت
جامه ها پاره کرد بر تن خویش
گر دلم چاک دامن افتاده است
خوشم از چشم پاکدامن خویش
هست شاهی ز آستان تو دور
مرغ آواره از نشیمن خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به معشوق است. شاعر به محافل و جایی که معشوق حضور دارد اشاره میکند و میگوید هر کسی که در این کوی ساکن شود، جان خود را به خطر میاندازد. او با استفاده از تصاویری مثل شمع و پروانه، ذوب شدن در عشق و دلبستگی را تصویر میکند. به عبارتی دیگر، عشق گاهی میتواند آتشزا و خطرناک باشد. همچنین شاعر به زیبایی و پاکدامنی معشوق خود اشاره میکند و اعتراف میکند که در عین حال که از این عشق رنج میبرد، از آن نیز خوشحال است. بیت آخر نشان میدهد که حتی اگر کسی از معشوق دور باشد، همچنان به یاد او و به جستجوی محبتش میپردازد.