نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۵ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

من که چون شمع از غمت با سوز دل در خنده‌ام

نیست تدبیری به غیر از سوختن تا زنده‌ام

همچو مجمر، سینه‌ای پرآتش و انفاس خوش

همچو ساغر، با دل پرخون و لب پرخنده‌ام

گر به شمشیر سیاست می‌نوازی، حاکمی

ور به تشریف غلامی می‌پذیری، بنده‌ام

در هوایت برگ عیشم همچو گل بر باد شد

وین زمان عمری است تا از خان و مان برکنده‌ام

تیغ تو سر در نمی‌آرد به خونم، لیک من

خویشتن را در میان کشتگان افکنده‌ام

یک شب از فریاد من خوابی به آسایش نکرد

روزها شد کز سگ کویش بدین شرمنده‌ام

گفته‌ای: شاهی نمی‌میرد چو شمع از تاب غم

من به سوز عشق بریانم، از آن تابنده‌ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار از حساسیت و غم ناشی از عشق و دلتنگی خود سخن می‌گوید. او خود را مانند شمع می‌بیند که از غم می‌سوزد و تنها راه زنده ماندن را سوختن در این عشق می‌داند. وی تشبیهاتی به مجمر و ساغر می‌آورد که نشان از درون آتشین و دردناک او دارد. اگرچه او در برابر قدرت حاکمیت و سیاست تسلیم است، اما همچنان به عشق و دل‌باختگی خود پایبند است. شاعر به ناله و فریاد خود اشاره می‌کند که هیچ آسایشی برای او به ارمغان نیاورده و از این وضعیت شرمنده است. در نهایت، او به سوز عشق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که این سوز او را درخشان و تابان نگه‌داشته است.