شمارهٔ ۱۱۹ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چو نتوانم که در خیل غلامانت کمر بندم
روم در کنج محنت در بروی خویش در بندم
من آن صیدم کز آهوی تو در دل تیرها دارم
گرم دولت بود، خود را به فتراک تو بر بندم
ز ضعف دل چو سویت میفرستم نامه، میخواهم
که روزی خویش را بر بال مرغ نامه بر بندم
ترا کز عشق سوزی نیست، سرو و گل تماشا کن
مرا باری نماند آن دل که بر یار دگر بندم
فدای تیغ جانان کن سر سودا زده، شاهی
که میخواهم که با او عهد و پیمانی ز سر بندم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات احساسات عمیق عاشقانه خود را بیان میکند. او نمیتواند خود را در جمع جوانان محبوبش قرار دهد و به تنهایی در گوشهای از غم و اندوه نشسته است. شاعر خود را مانند صیدی میداند که به عشق معشوقش تیرهایی در دل دارد و اگر شرایط مناسب باشد، خود را در دام عشق او خواهد انداخت. او از ضعف دلش شکایت دارد و میخواهد نامهای برای محبوبش بفرستد تا امیدی برای آیندهاش داشته باشد. او تاکید میکند که عشقش به محبوبش چنان عمیق است که دیگر به معشوقی دیگر فکر نمیکند و حاضر است برای آنکه با محبوبش پیمانی ببندد، جان خود را فدای او کند.