شمارهٔ ۱۲ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بسوخت آتش عشق تو بیگناه مرا
بدوخت ناوک چشمت به یک نگاه مرا
به شمع نسبت بالای دلکشت کردم
روا بود که بسوزی بدین گناه مرا
فتاده بر سر راه تو روی از آن مالم
که پیر عشق چنین کرد رو براه مرا
به سایه که گریزم در این بلا که منم
چو اهتمام تو نگرفت در پناه مرا؟
خطای شاهی بیچاره را قلم درکش
که هست لطف عمیم تو عذر خواه مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و درد ناشی از آن است. شاعر بیان میکند که عشق او به معشوقش باعث سوختن و آزارش شده است. او از چشمان معشوقش به عنوان سلاحی یاد میکند که او را جریحهدار کرده است. شاعر به معشوقش میگوید که حوادث ناشی از عشقش، او را به زانو درآورده و نمیداند به کجا پناه ببرد. در نهایت، از لطف و بزرگواری معشوقش درخواست عذرخواهی میکند و از او میخواهد که به خاطر خطاهایش او را ببخشد.