شمارهٔ ۱۴ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زلف تو در کمند جنون میکشد مرا
خوشخوش به کوی عشق درون میکشد مرا
هرجا که میگریزم از این فتنه، ناگهان
عشقت عنان گرفته برون میکشد مرا
من دل نمیدهم به لب و چشم او، که یار
گاه از فسانه گه به فسون میکشد مرا
بر خاک آستان تو گریم به خون دل
چون خاک میدواند و خون میکشد مرا
شاهی به کوی عشق مکن بعد از این قرار
کاین دل به گوشههای جنون میکشد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ عشق و جنون ناشی از آن است. شاعر از زلف محبوبش یاد میکند که او را به دنیای عشق میکشاند و هر بار که سعی میکند از این فتنه دور شود، عشق او دوباره او را به سمت خود میکشاند. شاعر به این موضوع اشاره میکند که هرگز نمیتواند دل به زیباییهای ظاهری محبوب بسپارد، زیرا تنها عشق و دیوانگی او را به خود جذب میکند. او از شدت عشق و درد دلش میگوید و از یار میخواهد که به این کشش و جنون پایان دهد، چرا که این احساسات او را به سمت جنون میبرند.