نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۲ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

من ار پیش یار آبرویی ندارم

ز خاک درش ره به سویی ندارم

به زندان دوری بسازم ضروری

چو از گلشن وصل بویی ندارم

ببخشای اگر پیش راهت نهم روی

که جای دگر راه و رویی ندارم

ز خار غمم خسته چون بلبل دی

از آن با گلی گفتگویی ندارم

مگو عاقبت خون شاهی بریزم

که من خود جز این آرزویی ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار ابراز می‌کند که از یار خود آبرو و احترامی ندارد و در نداشتن راه به سوی او، رنج می‌کشد. او به دوری از یار عادت کرده و احساس می‌کند که در غم و دلشکستگی‌اش (مانند یک بلبل) دیگر نمی‌تواند با زیبایی‌ها ارتباطی برقرار کند. شاعر در نهایت از خود می‌پرسد که آیا باید به خاطر کشتن شاه (یا کسی که در قدرت است) خون بریزد، چون خود او هیچ آرزوی دیگری ندارد. به طور کلی، این اشعار بیانگر احساس ناامیدی، دوری و عدم ارتباط شاعر با یار و زیبایی‌هاست.