نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۸ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای در غم تو حاصل من درد و داغ هم

آشفته دل ز فتنه زلفت، دماغ هم

یکشب، ز چهره مجلس ما را فروغ ده

تا شمع گوشه ای بنشیند، چراغ هم

سودای کویت از سر من میبرد برون

گلگشت بوستان و تماشای باغ هم

ویرانه ایست گلشن عیشم، که هیچگه

بلبل بدانطرف نپرد، بلکه زاغ هم

شاهی که بی فروغ رخت سوخت همچو شمع

دارد غم تو وز همه عالم فراغ هم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و درد ناشی از عشق سخن می‌گوید. او دل آشفته‌ای دارد که تحت تأثیر زلف معشوق قرار گرفته است. شاعر از معشوقش می‌خواهد یک شب به مجلس آنها نگاهی بیندازد و روشنایی بخشد. او همچنین به سرگیجه ناشی از عشق و دلتنگی‌اش اشاره دارد و می‌گوید که زندگی‌اش به ویرانه‌ای تبدیل شده و هیچ شادی در آن باقی نمانده است. در نهایت، او از بزرگ‌ترین غم خود یعنی دوری معشوق و نبود نور عشق در زندگی‌اش صحبت می‌کند.