شمارهٔ ۱۳۶ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
چشم تو خورد باده و من در خمار از آن
آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن
بیمار عشق را ز مداوا چه فایده
فارغ شو ای طبیب، که بگذشت کار از آن
چون دور لاله، عهد جوانی گذشت و ماند
در سینه داغهای کهن یادگار از آن
آغشته شد به خون شهیدان عشق، خاک
وین گل نمونه ای است به هر نوبهار از آن
شاهی، وفا مجوی ز اهل زمانه هیچ
چون کس نشان نداد در این روزگار از آن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تأثیر عشق و زیبایی بر خود صحبت میکند. او به خاطر نگاه زیبای معشوق، دچار احساسات عمیق و خمار شده و از شرم و غمزههای او خجالت میکشد. شاعر به بیفایده بودن درمان عشق اشاره میکند و میگوید که دیگر کاری از دست طبیب گذشته است. همچنین، او به یادگارهای دردناک عشق و داغهای قدیمی در دل خود اشاره میکند. طبیعت عشق را به خون شهیدان آغشته میداند و در نهایت، از ناامیدی از وفاداری در زمانهای که هیچ وفایی دیده نمیشود، سخن میگوید.