نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما را غمی است از تو که گفتن نمی‌توان

وز عشق، حالتی که نهفتن نمی‌توان

بسیار گفته شد سخن از نکته‌های عقل

اسرار عشق ماند که گفتن نمی‌توان

جاروب آن ره از مژه کردم، ولی چه سود

چون کوی دوست رفتن و رفتن نمی‌توان

ما راست غنچه‌وار دلی مانده غرق خون

بادی چو نیست از تو شکفتن نمی‌توان

شاهی، نثار اشک تو دریست شاهوار

کان جز به سوزن مژه سفتن نمی‌توان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ غم و عشق صحبت می‌کند. شاعر از احساسی عمیق و غیرقابل بیان سخن می‌گوید که در دل دارد و نمی‌تواند آن را به دیگران منتقل کند. او به لزوم عشق و رازهایی که در آن نهفته است، اشاره می‌کند و می‌گوید که هر چه در مورد عقل و نکته‌های آن سخن گفته شده، اما هنوز اسرار عشق قابل بیان نیست. شاعر شدیداً از دوری معشوق رنج می‌برد و اعتراف می‌کند که در نبود او نمی‌تواند رونق بگیرد. در نهایت، او به شدت عشق خود را با اشک و درد مقایسه می‌کند و بیان می‌کند که تنها با درد و رنج می‌توان به حقیقت عشق دست یافت.