نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۶ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

عیسی دم است یار و دلم ناتوان از او

آن به که درد خویش ندارم نهان از او

بر ره چو دید چهره زردم، بناز گفت،

تا چند دردسر کشد این آستان از او

عاشق که دم زند ز وفا، خون بریزیش

ور جان کشد بر تو، برنجی بجان از او

قمری ز بسکه ناله و فریاد کرد دوش

تا صبحدم بخواب نشد باغبان از او

دلبر شکست عهد و ز یاران بتافت روی

ما را بهیچ روی نبود این گمان از او

وقتی به ناز بالش گل تکیه گاه داشت

بلبل که یاد می نکند این زمان از او

شاهی که بی تو سوخت، ببین داغ بر دلش

خود سالها رود که نبینی نشان از او

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و رنج دلبرانه است. شاعر از محبت و عشقش به معشوقی که در کنارش نیست سخن می‌گوید و به شدت از دوری او رنج می‌برد. او از درد و غم ناشی از این جدایی ابراز نارضایتی می‌کند و می‌گوید که تحمل این درد برایش دشوار است. همچنین، به وفای عاشقان و عواطفی که در دل دارند اشاره می‌کند و از اینکه معشوقش به وعده‌هایش عمل نکرده، ناامید و غمگین است. در کل، شعر حسرت و اشتیاق به حضور محبوب را به تصویر می‌کشد.