شمارهٔ ۱۷۳ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
با اهل وفا ز هر چه داری
جز جور و جفا دگر چه داری؟
گفتی، ستم فراق سهلست
بسم الله، از این بتر چه داری؟
بردی دل و دین به چشم جادو
تا چشم هنوز بر چه داری؟
ای پیک دیار آشنایی
از غایب ما خبر چه داری؟
خوش باش به عیب عشق، شاهی
با خود بجز این هنر چه داری؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاطفی و دل تنگی شاعر اشاره دارد. او از تجربیات تلخ و سختیهای عشق و جدایی سخن میگوید و از اهل وفا میپرسد که چه چیزی جز ظلم و بدرفتاری باقی مانده است. شاعر به ستم فراق اشاره میکند و از دردهایی که در دل دارد، ابراز ناامیدی میکند. همچنین، او از یک پیامآور میخواهد که از دوست غایبش خبری بیاورد و در پایان از هنری که در عشق دارد، صحبت میکند. به طور کلی، این شعر نشاندهنده رنج و جستجوی مداوم شاعر برای درک عشق و ارتباط آن با احساساتش است.