شمارهٔ ۱۷۷ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلی است بدان زلف تابدار یکی
مرا سری است بر آن خاک رهگذار یکی
ز لوح خاطر عاطر غبار غیر بشوی
که شرط عشق بود دل یکی و یار یکی
ببند بر همه خوبان، که نوبهار ترا
هنوز گل نشکفته است از هزار یکی
بیند دیده چو نرگس ز خوب و زشت جهان
که گل یکیست در این بوستان و خار یکی
غمین مباش گر از دل قرار شد، شاهی
چو کارهای جهان نیست برقرار یکی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و وفاداری است. شاعر از دل شیدایش برای یک معشوق خاص صحبت میکند و میگوید که به هیچ چیز جز عشق واقعی و خالص فکر نمیکند. او بر این نکته تأکید میکند که در عشق، دل و معشوق باید یکی باشند. همچنین، شاعر به زیباییها و زشتیهای جهان اشاره میکند و میگوید که در این دنیا تنها یک گل و یک خار وجود دارد، و نهال عشق جایگاهی ویژه دارد. در پایان، شاعر به ناپایداری دنیا اشاره میکند و توصیه میکند که از غم و اندوه پرهیز کنیم، زیرا هیچ چیز در این دنیا ثابت و پایدار نیست.