شمارهٔ ۱۷۹ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا اگر چه ببینی و رو بگردانی
دلم چگونه از این آرزو بگردانی؟
بدوستی که نگردانم از جفای تو سر
اگر به خاک سرم را چو گو بگردانی
مرا به سلسله زلف چون کشی در بند
بجرم عاشقیم کو بکو بگردانی
ز دوست گر همه تیغ بلا رسد، ای دل
طریق عشق نباشد که رو بگردانی
سیاه نامه شدی شاهی از سخن، آن به
که بعد از این ورق گفتگو بگردانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسهای عمیق عاشقانهاش اشاره میکند و میگوید حتی اگر معشوق او را نبیند و از او روی برگرداند، دل او نمیتواند از آرزوی او دور شود. او بیان میکند که هیچ جفایی نمیتواند محبتش را کم کند و حتی اگر به او آسیب برسد، عشق او ادامه خواهد داشت. شاعر از زلف معشوقش به عنوان نمادی از عشق و در بند بودن یاد میکند و ابراز میکند که هیچ درد و رنجی نمیتواند او را از عشق دور کند. در پایان، به این نکته اشاره دارد که با وجود همه مشکلات، همچنان بر وفاداری و دوست داشتنش پایبند است.