شمارهٔ ۳۴ - استقبال از کمال خجندی امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام دل که ز عشقت اسیر محنت نیست؟
کدام سینه که از داغ تو جراحت نیست؟
طبیب چاره دل گو مساز و رنج مبر
که ناتوان مرا آرزوی صحت نیست
به قول ما می روشن نمی کشد زاهد
درون تیره دلان قابل نصیحت نیست
اگر لطایف غیبت هواست، ای صوفی
بنوش باده، که حاجب به رقص و حالت نیست
چو من به کوشش واعظ کسی نخواهم شد
بگو تردد ضایع مکن که منت نیست
بمجلسی که سخن زان لب و دهان گذرد
حدیث غنچه مگویم، که هیچ نسبت نیست
خیال روی تو تا نقش بسته ام در دل
دگر هوای بتانم بهیچ صورت نیست
دلا مدار ز ابنای دهر چشم وفا
که در جبلت این همرهان مروت نیست
به ناله دردسر خلق میدهد شاهی
ز کوی خویش برانش، که اهل صحبت نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تم موضوع عشق و رنج ناشی از آن میپردازد. شاعر از دلهایی صحبت میکند که تحت تأثیر عشق رنج میکشند و به داغی از محبوب دچار شدهاند. او به طبیب خطاب میکند که دیگر درمان نکند، زیرا دیگر آرزویی برای بهبودی ندارد. همچنین به زاهد و صوفی اشاره میکند که در درون دلهای تیره، نصیحت چندانی اثر ندارد و خود او نیز به دنبال نصیحت نیست. شاعر اعلام میکند که هیچ چیز نمیتواند محبت و عشق او به معشوق را تغییر دهد و از دیگران خواستار وفا و صداقت نیست، زیرا در زمانهای که انسانها وفادار نیستند، امیدی به وفا نیست. در نهایت، او به درد و رنج ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که در این مسیر، در کنار انسانهای نالایق، جایی برای او وجود ندارد.