نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

کدام عشوه که در چشم پر خمار تو نیست

کدام فتنه که در زلف تابدار تو نیست

درون سینه ز داغ کهن نشان جستم

به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست

به عشوه مرغ چمن را فریب ده ای گل

در این قفس که منم بوی نوبهار تو نیست

بیاد لعل بتان از سرشک خون ای دل

چه آرزوست که امروز در کنار تو نیست

دلا عنان ارادت به دست دوست سپار

در این مقام چو کاری به اختیار تو نیست

هوای عشق چو کردی دلا ز روز نخست

هزار بار بگفتم: مکن که کار تو نیست

اگر چه در ره عشق تو خاک شد شاهی

هنوز بر دل آزرده‌اش غبار تو نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عاشقانه‌هایی است که شاعر به زیبایی‌ها و ویژگی‌های محبوب خود اشاره می‌کند. او از عواطف و احساساتی چون دلتنگی، عشق و آرزو صحبت می‌کند و به یادگارهایی از محبوبش اشاره می‌کند که در زندگی‌اش وجود ندارد. شاعر در عین حال از تقدیم عشق و ارادت به محبوب سخن می‌گوید و به چالش‌های عشق و درد ناشی از آن نیز اشاره دارد. در نهایت، حتی اگر در مسیر عشق سختی‌ها را تجربه کند، باز هم جاذبه محبوبش از دلش پاک نمی‌شود.