شمارهٔ ۴۲ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ساقی، به غم تو عقل و جان رفت
می ده، که تکلف از میان رفت
شد تاب و توانم اندر این راه
من هم بروم، اگر توان رفت
تا شد رخ و زلفت از نظر دور
کام دل و آرزوی جان رفت
من بودم و دل که قامتت برد
آن نیز بجای راستان رفت
شاهی که چو لاله غرق خون است
با داغ تو خواهد از جهان رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دلتنگی و اندوه شاعر به خاطر دوری محبوبش است. او از تاثیر غم محبوب بر عقل و جانش صحبت میکند و اشاره میکند که در این راه طاقت و توانش را از دست داده است. با دور شدن محبوب، امید و آرزویش نیز از بین رفته و او میگوید که حتی دلش هم از زیبایی محبوبش به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و رفته است. در پایان، به نوعی اشاره میکند که قدرت و سلطنتی که تحت تأثیر غم محبوب است، نمیتواند ادامه یابد و با داغ او از جهان خواهد رفت.