نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۵ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تا ز شب بر مهت نقاب افتاد

سایه بالای آفتاب افتاد

در رخم تا بناز خنده زدی

نمکی بر دل کباب افتاد

مردم دیده را ز مژگانت

خار در جایگاه خواب افتاد

شیشه زان سر نهد بپای قدح

که حریف تنک شراب افتاد

در چمنها بنفشه بیتاب است

تا به زلف تو پیچ و تاب افتاد

گرد روی تو خط زنگاری

سبزه ای بر کنار آب افتاد

حاجت باده نیست شاهی را

که ز جام لبت خراب افتاد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق پرداخته و احساسات شاعر را نسبت به او بیان می‌کند. در آغاز، شب از چهره معشوق نقاب برمی‌دارد و سایه‌ای روی آفتاب می‌افتد. وقتی معشوق می‌خندد، دل شاعر به درد می‌آید و این خنده مانند نمک بر زخم اوست. مژگان معشوق در دل مردم چون خار در خواب است. شاعر به زیبایی‌های معشوق و اثراتی که بر طبیعت دارد اشاره می‌کند، مانند بنفشه‌ها که به زلف او می‌پیچند و یا خط زنگاری که دور صورتش می‌افتد. در پایان، شاعر به این نتیجه می‌رسد که شاهی به باده نیاز ندارد زیرا تنها از لبان معشوق خود مست و خراب شده است.