شمارهٔ ۵۲ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خاک من باد از سر کوی تو گر بیرون برد
نیست روی آنکه این سودا ز سر بیرون برد
خلوتی خوش دارم امشب با خیال زلف او
گر نه باد صبح از این خلوت خبر بیرون برد
با خیالش گر شبی در کنج تنهایی روم
آب چشمم باز بردارد، ز در بیرون برد
هر زمان از آب چشمم شعله بیش است، ای طبیب
شربتی فرما، که این سوز از جگر بیرون برد
مجلس خاص است، اگر شاهی گرانی میکند
اهل صحبت نیست، گو تا درد سر بیرون برد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلتنگی خود سخن میگوید. او به یاد معشوقهاش در تنهایی شبها میافتد و احساساتش را با باد و اشک هایش مقایسه میکند. او به دنبال آرامش و تسکین از دردهای ناشی از عشق است و به طبیب اشاره میکند که باید شربتی به او بدهد تا این درد را از دلش بیرون ببرد. همچنین، شاعر به طور نمادین به مجالس و ملاقاتهای خاص اشاره میکند و میگوید اگرچه ممکن است فردی در آنجا باشد، اما سخنها و دردهای واقعی از آنها پنهان میماند.