نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

هر دم ز عشق، بر دل من صد بلا رسد

آری، به دور حسن تو این‌ها مرا رسد

جانم به لب رسید در این محنت و هنوز

تا کار دل ز دیدن رویت کجا رسد

انعام عام تو همه را می‌رسد، چه شد

گر ناوکی به سینهٔ این مبتلا رسد؟

در جلوه‌گاه دوست رسیدن، نه حد ماست

آنجا مگر شمال رود یا صبا رسد

شاهی بر آستان ارادت نشسته است

با درد خو گرفته، که روزی دوا رسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و محنت عشق خود می‌گوید و اشاره دارد که هر لحظه بر دل او بلاها می‌بارد. او به زیبایی محبوبش نگاه می‌کند و می‌گوید که جانش در این رنج‌ها در حال پرپر شدن است. شاعر به توصیف محبت و انعام محبوب می‌پردازد و معترف است که او همه چیز را به دیگران می‌بخشد اما در دل خود ناامیدی دارد. همچنین اشاره دارد که در مکان پر جلوه دوست، حد و مرزی برای رسیدن به او وجود ندارد و در آخر بر احساساتش تأکید کرده و از دردی که دارد صحبت می‌کند، در این امید که روزی درمانی برای آن بیابد.