نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۷ امیر شاهی

امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر من از خاک درت رفتم، دل شیدا بماند

تن روان شد بر طریق عزم و جان آنجا بماند

من خود آواره شدم، لیکن دل درمانده را

پرسشی میکن، که در کویت تن تنها بماند

عاشقان را در غمت دل رفت و درد دل نرفت

خستگان را در فراقت سرشد و سودا بماند

ساربان بر قصد دوری میزند طبل رحیل

گو بران محمل، که ما را خاری اندر پا بماند

ای صبا، از روی یاری با رفیق ما بگوی

رو که شاهی را نظر بر صورت زیبا بماند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از جدایی و غم عشق سخن می‌گوید. او احساس می‌کند که اگر از معشوق دور شود، دل شیدایش هنوز در آنجا خواهد ماند. تن او به سفر می‌رود، اما جان و دلش در نزد محبوب باقی می‌ماند. عاشقان در غم معشوق، دلشان آسیب می‌بیند و حتی خستگان هم در فراق او دچار درد و رنج هستند. شاعر به سیر و سفر اشاره می‌کند و می‌خواهد از بادی که برمی‌خیزد، پیغامی به دوستش برساند تا همیشه صورت زیبای معشوق را در خاطر داشته باشد. در نهایت، او می‌خواهد در عین سفر، ارتباط و یاد محبوبش را فراموش نکند.