شمارهٔ ۷۰ امیر شاهی
امیر شاهی سبزواری / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
تا بر گل تو جعد گرهگیر بستهاند
در گردنم ز زلف تو زنجیر بستهاند
از تنگنای عشق تو جستن ره خلاص
مشکل توان، که رخنه تدبیر بستهاند
قومی که میدهند نشان از تو، غافلند
کاهل وقوف را دم تقریر بستهاند
مِنبعد، ما و ناله و فریاد چون جرس
زین همرهان که بار به شبگیر بستهاند
شاهی به دام زلف تو زان رو اسیر ماند
کش دست و پا به رشته تقدیر بستهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به تنگنا و گرفتاریهای ناشی از عشق معشوقهاش اشاره میکند. او از بندهای زلف و زنجیرهایی که به گردنش آویخته شده، صحبت میکند و به سختیهایی که عشق به او تحمیل کرده، اشاره میکند. او بیان میکند که راه خلاص از این عشق دشوار است و کسانی که نشانی از معشوق میدهند، خود از محبت بیخبرند. در نهایت، شاعر به سرنوشت و تقدیر اشاره میکند که او را در دام عشق نگه داشته است. به طور کلی، احساس اسارت و وابستگی عمیق به معشوق وجود دارد.